» اصول امپرسیونیسم
امپرسیونیسم از لحاظ مبادی فکری به حقیقت دنباله و نتیجه ی سبک رئالیسم به شمار می رود . رئالیسم نیز خود از شیوه ی رمانتیسم سرچشمه گرفته است . نویسندگان رمانتیک و نقاشان و آهنگسازانی که به نهضت رمانتیسم پیوستند بر ضد قیود و حدود و آداب سبک کلاسیک قیام کردند و معتقد شدند که کار هنرمند بیان احساسات و انفعالات آدمی است از طریق وصف اموری که بر آنان گذشته است . هرچند این امور عادی باشد و با قیود و ملاحظات شیوه ی قدیم سازگار نشود . چنین نهضتی با پیشرفت و نمو فکری مردمان عادی و آگاهی ایشان به حقوق خویش ناگزیر بود . پس از تغییرات اجتماعی که از قرن نوردهم آغاز شده بود قیود اشرافی هنر نمی توانست دیری بپاید . نویسندگان و شاعران و نقاشان رمانتیک نشان دادند که توصیف احوال عادی و مناظر طبیعی نیز آنجا که شوری در میان هست می تواند موثر و خیال انگیز باشد . رئالیستها گامی فراتر نهادند و معتقد شدند که کار هنرمند همان وصف احوال طبیعی و عادی است و همه ی امور جاری و عادی مناسب آثار هنری است . اگر ذوقی و حالی ضرورت است باید آن را در اینگونه صحنه ها جست . اما هنرمند حقا نباید توصیف صحنه ها را به شائبه ی عواطف و احساسات شخصی بیامیزد . بلکه وصف شاعر یا نقاش باید قرین امانت و بیطرفی باشد . بعضی از نقاشان مکتب باربیزون که در اوایل قرن نوردهم نیرو گرفتند هواخواه این شیوه بودند . به خصوص کوربه که پیشوای نقاشان رئالیست بود با ترسیم صحنه های عادی از زندگی عامه ی مردم و تنگدستان و بیچارگان و کشیدن مناظر طبیعی و واقعی اصول رئالیسم را در آثارش به کار برد .
نقاشان امپرسیونیسم همین عقیده را حفظ کردند یعنی پذیرفتند که کار نقاش ترسیم صحنه های واقعی و طبیعی است بدون تحریف و مبالغه و خیال پردازی و بدون شائبه ی احساسات . در این میان برای نقش کردن صحنه ها چنانکه هست متوجه شدند که حتا نقاشان رئالیست نیز کاملا واقع بین نبوده اند . زیرا اگر ما به منظره ای نظر کنیم آنچه می بینیم یعنی آنچه بر صفحه ی قرنیه ی چشم ما از دیدن منظره ای نقش می بندد عموما غیر ار آن است که نقاش رئالیست بر روی پرده می آورد . مثلا نقاش رئالیست چمن زار را سبز می کشد . اما حقیقت این است که چمنزار سبز در مسافت دور آبی به نظر می رسد . نقاش رئالیست رنگ طبیعی اشیاء را اختیار می کند یعنی رنگی که پس از مشاهده ی مکرر و دقت ثانوی علم به آن برای نقاش حاصل شده است نه رنگی که آنآ به چشم می خورد . گذشته از رنگ در توجه دفعی به منظره ای حد اشیاء نیز که در ذهن ما روشن و صریح است صراحت و وضوح ندارد بلکه مبهم و نامشخص است . نقاش واقع بین آن است که همین ابهام را در پرده بنمایاند و دخالت ذهن را در کار چشم محدود سازد . پس نقاشان امپرسیونیست بر آن شدند که کار نقاش آن است که اثری را که ار دیدن منظره ای در دیده نقش می بندد یعنی اثری که در یک لمحه در قرنیه ی چشم منعکس می شود صرف نظر از رنگ اصلی و شکل اعضای منظره را رور پرده بیاورند . چنانکه گویی نقاش به تصادف متوجه منظره ای شده و مانند دوربین عکاسی اثر آن را ضبط کرده است . اساس شیوه ی امپرسیونیسم همین توجه به اثر آنی و تصادفی مناظر یعنی پرداختن از بود به نمود است . نقاش امپرسیونیست به خلاف نقاش کلاسیک به روابط خطوط و اشکال و تعادل و تناسب آنها کاری ندارد . تصویر احوال ذهنی و عواطف و احساسات انسانی را نیز یکسره به نقاش رمانتیک واگذار می کند . رعایت رنگ طبیعی چیزها را نیز علی رغم نقاش رئالیست جایز نمی شمارد . خلق عالم تازه ای در ذهن را هم از مقصود خویش بسیار دور می بیند . تنها یک غم دارد و آن نمودن اثر زودگذری است که از مشاهده ی منظره ای برای وی حاصل شده است .


وبلاگ هنرآرت