در حیاط کافه ای باصفا نشسته بودم . آرام و در حال اندیشیدن به آزادی ، آری آزادی که امروزه یکی از مسایل مهم زندگی ماست ، ما انسانها از هر گوشه ی این دنیای زمینی . ما انسانها با تومه به نوع زندگی مان ، فرهنگمان ، باورهایمان و بسیاری از فاکتورهای دیگر به مفاهیم مختلف و متنوعی از آزادی رسیده ایم . هر گاه سخن از آزادی به عمل میاید ، مفاهیم متعددی در ذهن ما شکل می گیرد . از فرهنگی ترین و مترقی ترین مفاهیم گرفته ، تا غریزی ترین و به بیانی دیگر حیوانی ترین خواسته هایمان . معمولا حکومتهایی که بر اساس یک نوع ایدئولوژی برپا شده اند نمی توانند آزادی را در حد اکثریت نفوس انسانی ایجاد کنند ، پس اینگونه حکومتها را به کناری میگذاریم چرا که آزادی در باور آنها تنها برای حرکتهایی است که در راستای ایده های بنیادین آن نظامات باشند .
اما به راستی از این بحث که بگذریم ، آزادی تا چه میزان می تواند استعدادهای جوامع انسانی را بارور سازد و اکثریت نفوس انسانی را راضی نگاه دارد ؟
در بحثهای فلاسفه ی قدیم که می نگریم ، آزادی تعریفی اخلاقی تر دارد به گونه ای که گویا فیلسوفان آن دوران ، خود را به گونه ای مسئول ادراکات اخلاقی و حرکات انسانی انسانها نیز میدانسته اند . ولیکن فلاسفه ی قرون میانه مفاهیم انسانی تری از آزادی را بیان میکنند و توجه زیادی به اخلاقی بودن یا نبودن آن ندارند . ولیکن در فلاسفه ی متاخر آنچه بیش از همه نمود پیدا میکند این است که نه تنها آزادی تعریفی اخلاقی ندارد بلکه به گونه ای ساختارشکنانه است ، مفهومیست که ساختارهای مذهبی و اخلاقی و حتا عرفی جوامع را در هم میشکند .
حال با این سه نوع نگرش ما به واقع کدامین یک از این سه نگرش را باید اساس و پایه ی تعریف خویش از آزادی قرار داده و چهارچوبهای آن را مشخص کنیم ؟
آنچه را که اکنون می نویسم باور شخصی بنده تا این لحظه بر اساس تجربیات ، تفکرات و علم امروزی من است پس هم می تواند درست باشد و هم می تواند غلط باشد ولیکن آنچه که مهم است این است که ما بکوشیم که بتوانیم در حیطه ی علوم انسانی تفکر کنیم و به واقع زایش اندیشه داشته باشیم .
به باور این عبد باید گونه ی نخست و گونه ی سوم را به کناری بگذاریم چرا که هر کدام به نوعی بی انصافانه هستند . گونه ی نخست که تنها بر پایه ی اخلاقی خاص یا تفکر مذهبی خاصی شکل میگیرد ، میتواند بسیاری مضامینی که الزاما انسانی نیستند را به عده ی کثیری که بر اساس آن تفکر و ایدئولوژی فکر نمیکنند تحمیل کند . نوع سوم نیز پر واضح است که ترکیبیست از خواسته های لجام گسیخته ی انسانی که میتواند در صورت اجرا شدن حقوق بسیاری را زیر پا بگذارد و در این میان اگرچه قانون میتواند نقش بازدارنده را داشته باشد ولی از جهت عدم بنیادی بودن باور به آن در نفوس انسانی و نهاد جمعی جامعه ، تنها عارضه اش فزونی یافتن افرادیست که مجرم خوانده می شوند و این به خودی خود ، تنها فایده اش و نخستین عارضه اش ازدیاد صف های دادگاه ها و محاکم کیفری جوامع مذکور خواهد بود .
به نظر میرسد که نظریه ی دوم بهترین راه است برای تعریف واقعی آزادی ، نهادی که میتواند خواسته های بشری را در نظر گرفته از طرفی دیگر ، استعدادهای انسانها را بارور سازد ، و از دیگر سوی جلوی حرکت عادی جامعه را نگیرد . آزادی اگر بر مبنای تعریف انسانی و با توجه به فرهنگ جامعه ی انسانی در نظر گرفته شود بهترین حالت را خواهد داشت ، البته بحث درباره ی فرهنگ جامعه ی انسانی نیز بحثی عمیق است که ساعتها بحث می طلبد ولیکن در این مجال جای بحث درباره ی آن نیست ، تنها به این نکته اشاره میکنیم که منظور از فرهنگ جامعه ی انسانی ، فرهنگ غالبی است که در اکثر جوامع انسانی پذیرفته شده است .
در پست های دیگر ادامه ی این بحث را عنوان خواهم کرد ، تنها اکنون به این نکته باید اشاره شود که دوستان و مهربان یاران لطف بفرمایند و خود نیز درباره ی این مفاهیم عرضه شده تفکر بفرمایند که در گفتگوهای بعدی راحت تر بتوانیم با هم ارتباط معنایی پیدا کرده و کلام یکدیگر را بهتر فهم کنیم .
با سپاس
محسن نامدارزاده
م.ن.صفا
دیگه نگو شام چی بپزم !! ○مجله آشپزی شکمو○
مشاهده
میکنند. اما در نهایت ، اخلاقیات و بعد اخلاقی تعیین کننده این حد و مرز است.